|
چیزی شبیه راه رفتن روی سنگ ریزه ها
|
بی قرار توام ودر دل تنگم گله هاست
آه بی تاب شدن عادت کم حوصله هاست
مثل عکس رخ مهتاب که افتاده در آب
در دلم هستی وبین من وتو فاصله هاست
آسمان با قفس تنگ چه فرقی دارد
بال وقتی قفس پر زدن چلچله هاست
بی هر لحضه مرا بیم فرو ریختن است
مثل شهری که به روی گسل زلزله هاست
باز می پرسمت از مسئله دوری وعشق
وسکوت تو جواب همه مسئله هاست
مرا به نام بخوان
مرابا زیباترین واژه عاشقانه
صدا بزن
بگذار با حرف حرف نامم
که بر زبان تو جاری می شود
تمام وجودم غرق در حسی ناشناخته شود
مرا صدا کن
با عاشقانه ترین حس
روحم را پرواز ده
خلاصم کن از تردیدناشناخته ای که
گاه به گاه سراغ لحظه هایم را می گیرد
عطر نفس هایت را
بر من بنوشان
بگذار مست شوم
مست تر از همیشه
خرابم کن
نگاهم کن
در مستی سکرآور چشمانت
غرقم کن
و به لبهای مشتاقم
اجازه سجده بر چشمانت را بده
بگذار در عشق بازی لب من و
گونه های تو
من و تو تنها نظاره گر باشیم
یکبار برای همیشه
صدایم کن
یکبار عاشقانه تر از همیشه
بگذار تمام واژه های گمشده
در مقابل دیدگانم ردیف شوند
و من انتخاب کنم
که با کدامین واژه تازه شکفته
جوابت را دهم
وقتی صدایم می کنی
تازه می شوم
و مناره های همه مساجد
بر روشنی دیدگانم رکوع می کنند
صدایم که می کنی
متولد می شوم
مانند روز اولی که از مادر زاییده شدم
و تو با حریر نگاه مخملیت
مرا قنداق خواهی کرد
صدای تو مرا خواب می کند
و من در خواب تنها به دنبال رد پای تو خواهم گشت
تا بتوانم تا ته دنیا
قدم به قدم همراهت باشم
صدای تو
روح سبز ناشناخته ای بر من می دمد
و من بی آنکه بدانم چرا
با طنین صدایت
عاشق می شوم
و چون دخترکان نوجوان
سرخی گونه هایم را به رخ آیینه ها می کشم
این روزها مدام منتظرم
که باز با همان آهنگ آشنا
صدایم کنی
و من با نگاهی مشتاق تر
تو را به جشن تولد دلدادگی هایم
دعوت کنم
ا ین عشق ماندنی
این شعر بودنی
این لحظه های با تو نشستن
سرودنی ست
این لحظه های ناب
در لحظه های بی خودی و مستی
شعر بلند حافظ
تو شنودنی ست
این سر نه مست باده
این سر که مست مست دو چشم سیاه توست
اینک به خاک پای تو می سایم
کاین سر به خاک پای تو با شوق سودنی ست
تنها تو را ستودم
آنسان ستودمت که بدانند مردمان
محبوب من به سان خدایان ستودنی ست
من پکباز عاشقم از عاشقان تو
با مرگم آزمای
با مرگ اگر که شیوه تو آزمودنی ست
این تیره روزگار
در پرده غبار دلم را فروگرفت
تنها به خنده
یا به شکر خنده های تو
گرد و غبار از دل تنگم زدودنی ست
در روزگار هر که ندزدید مفت باخت
من نیز می ربایم
اما چه ؟
بوسه بوسه از آن لب ربودنی ست
تنها تویی که بود و نمودت یگانه بود
غیر از تو هر که بود هر آنچه نمود نیست
بگشای در به روی من و عهد عشق بند
کاین عهد بستنی این در گشودنی ست
این شعر خواندنی
این شعر ماندنی
این شور بودنی
این لحظه های پرشور
این لحظه های ناب
این لحظه های با تو نشستن
سرودنی ست
تنها در میان تن ها چه عاشقانه مانده ام
در بیهودگی انتظارپیوستن به توچه بی صبرانه مانده ام
چه خوانا دوری ات را بر سر درخانه نوشته اند
و من در نخواندن ان چه پا فشارانه مانده ام
چه بسیار است دوروی ها فراموش کردن ها وگسستن
ومن در این هم همه چه صادقانه مانده ام
رفیقان همه با نارفیقی خود رفیقند
من هنوز با آنان چه دوستانه مانده ام
خاستگاه من کجاست که من آنجا قنودن خواهم
من در پیمودن را چه عاجزانه مانده ام
تنها در میان تن ها چه عاشقانه مانده ام....
مهربانم ، اي خوب
یاد قلبت باشد؛ يک نفر هست که اين جا
بين آدم هايي، که همه سرد و غريبند با تو
تک و تنها ، به تو مي انديشد
و کمي ،
دلش از دوري تو دلگير است
مهربانم ، اي خوب
ياد قلبت باشد؛ يک نفر هست که چشمش ،
به رهت دوخته بر در مانده
و شب و روز دعايش اينست ؛
زير اين سقف بلند، هر کجايي هستي، به سلامت باشي
و دلت همواره ، محو شادي و تبسم باشد
مهربانم ، اي خوب ! ياد قلبت باشد ؛
يک نفر هست که دنيايش را ،
همه هستي و رؤيايش را ، به شکوفايي احساس تو، پيوند زده
و دلش مي خواهد، لحظه ها را با تو، به خدا بسپارد ...
مهربانم ، اي خوب
يک نفر هست که با تو
تک و تنها ، با تو
پر انديشه و شعر است و شعور
پر احساس و خيال است و سرور
مهربانم ، اي يار، ياد قلبت باشد ؛
يک نفر هست که با تو، به خداوند جهان نزديک است
و به يادت ، هر صبح ، گونه سبز اقاقي ها را
از ته قلب و دلش مي بوسد
و دعا مي کند اين بار که تو
با دلي سبز و پر از آرامش ، راهي خانه خورشيد شوي
و پر از عاطفه و عشق و اميد
به شب معجزه و آبي فردا برسي ...
بگذار دریا بداند رقیبی دارد به زلالی قلبت
گفتی که معنای عشق در انتظار است و در فاصله ها
من تمام این فاصله ها را با صبر و انتظار به تماشا نشسته ام
چه رازیست در این فاصله نمیدانم
که هر چه میگذرد مرا شیداتر میکند
من شیدا میمانم
بگذار از عشق سخن نگویم
بگذار وسعتش را در حصار کلمات محدود نکنم
دوستت دارم مهربانم.....بیشتر از ثانیه های که گذشت
مرا کم اما همیشه دوست داشته باش
این وزن آواز من است
عشقی که گرم وشدید است
زود می سوزد وخاموش می شود
من سرمای تو را نمی خواهم
ونه ضعف یا گستاخی ات را
عشقی که دیر بپاید
شتابی ندارد
گویی که برای همه عمر، وقت دارد
مرا کم اما همیشه دوست داشته باش
این وزن آواز من است
اگر مرا بسیار دوست بداری
شاید حس تو صادقانه نباشد
کمتر دوستم بدار
تا عشقت ناگهان به پایان نرسد
من به کم هم قانعم
واگر عشق تو اندک ، اما صادقانه باشد
من راضی ام
دوستی پایداراز هر چیزی بالاتر است
مرا کم اما همیشه دوست داشته با ش
این وزن آواز من است
بگو تا زمانی که زنده ای، دوستم داری
ومن تمام عشق خود را به تو پیشکش می کنم
تا زمانی که زندگی باقی است
هرگز تو را فریب نمی دهم
چه اکنون وچه بعد ازمرگ
همیشه با تو صادق خواهم ماند
وامروز در بهار جوانی ام
عشقم به تو اطمینان می بخشد
مرا کم اما همیشه دوست داشته باش
این وزن آواز من است
عشق پایدار ، لطیف وملایم است
ودر طول عمر، ثابت قدم
با تلاش صادقانه
چنین عشقی به من هدیه کن
ومن با جان خود
از آن نگهداری خواهم کرد
در خشکی یا دریا
در هرجا ودر آب وهوا
عشق پایدار، ثابت وهمیشگی است
مرا اما همیشه دوست داشته باش
این وزن آواز من است
همان گونه که وزن زندگی است
باتو، همه ی رنگهای این سرزمین مرا نوازش می کند
باتو، آهوان این صحرا دوستان همبازی من اند
باتو، کوه ها حامیان وفادار خاندان من اند
باتو، زمین گاهواره ای است که مرا در آغوش خود می خواباند
و ابر،حریری است که بر گاهواره ی من کشیده اند
و طناب گاهواره ام را مادرم، که در پس این کوه ها همسایه ی ماست در دست خویش دارد
باتو، دریا با من مهربانی می کند
باتو، سپیده ی هر صبح بر گونه ام بوسه می زند
باتو، نسیم هر لحظه گیسوانم را شانه می زند
باتو، من با بهار می رویم
باتو، من در عطر یاس ها پخش می شوم
باتو، من در شیره ی هر نبات میجوشم
باتو، من در هر شکوفه می شکفم
باتو، من در هر طلوع لبخند میزنم، در هر تندر فریاد شوق می کشم، در حلقوم مرغان عاشق می خوانم و در غلغل چشمه ها می خندم، در نای جویباران زمزمه می کنم
باتو، من در روح طبیعت پنهانم
باتو، من بودن را، زندگی را، شوق را، عشق را، زیبایی را، مهربانی پاک خداوندی را می نوشم
باتو، من در خلوت این صحرا، درغربت این سرزمین، درسکوت این آسمان، در تنهایی این بی کسی، غرقه ی فریاد و خروش و جمعیتم، درختان برادران من اند و پرندگان خواهران من اند و گلها کودکان من اند و اندام هر صخره مردی از خویشان من است و نسیم قاصدان بشارت گوی من اند و بوی باران، بوی پونه، بوی خاک، شاخه ها ی شسته، باران خورده، پاک، همه خوش ترین یادهای من، شیرین ترین یادگارهای من اند.
بی تو، من رنگهای این سرزمین را بیگانه میبینم
بی تو، رنگهای این سرزمین مرا می آزارند
بی تو، آهوان این صحرا گرگان هار من اند
بی تو، کوه ها دیوان سیاه و زشت خفته اند
بی تو، زمین قبرستان پلید و غبار آلودی است که مرا در خو به کینه می فشرد
ابر، کفن سپیدی است که بر گور خاکی من گسترده اند
و طناب گهواره ام را از دست مادرم ربوده اند و بر گردنم افکنده اند
بی تو، دریا گرگی است که آهوی معصوم مرا می بلعد
بی تو، پرندگان این سرزمین، سایه های وحشت اند و ابابیل بلایند
بی تو، سپیده ی هر صبح لبخند نفرت بار دهان جنازه ای است
بی تو، نسیم هر لحظه رنج های خفته را در سرم بیدار میکند
بی تو، من با بهار می میرم
بی تو، من در عطر یاس ها می گریم
بی تو، من در شیره ی هر نبات رنج هنوز بودن را و جراحت روزهایی را که همچنان زنده خواهم ماند لمس می کنم.
بی تو، من با هر برگ پائیزی می افتم
بی تو، من در چنگ طبیعت تنها می خشکم
بی تو، من زندگی را، شوق را، بودن را، عشق را، زیبایی را، مهربانی پاک خداوندی را از یاد می برم
بی تو، من در خلوت این صحرا، درغربت این سرزمین، درسکوت این آسمان، درتنهایی این بی کسی، نگهبان سکوتم، حاجب درگه نومیدی، راهب معبد خاموشی، سالک راه فراموشی ها، باغ پژمرده ی پامال زمستانم.
درختان هر کدام خاطره ی رنجی، شبح هر صخره، ابلیسی، دیوی، غولی، گنگ وپ رکینه فروخفته، کمین کرده مرا بر سر راه، باران زمزمه ی گریه در دل من، بوی پونه، پیک و پیغامی نه برای دل من، بوی خاک، تکرار دعوتی برای خفتن من ، شاخه های غبار گرفته، باد خزانی خورده، پوک ، همه تلخ ترین یادهای من، تلخ ترین یادگارهای من اند
حميد مصدق
من به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدم
باغبان از پي من تند دويد
سيب را دست تو ديد
غضب آلود به من كرد نگاه
سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك
و تو رفتي و هنوز،
سالهاست كه در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تكرار كنان مي دهد آزارم
و من انديشه كنان غرق در اين پندارم
جواب فروغ فرخ زاد
من به تو خنديدم
چون كه مي دانستم
تو به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدي
پدرم از پي تو تند دويد
و نمي دانستي باغبان باغچه همسايه
پدر پير من است
من به تو خنديدم
تا كه با خنده تو پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم
بغض چشمان تو ليك لرزه انداخت به دستان من و
سيب دندان زده از دست من افتاد به خاك
دل من گفت: برو
چون نمي خواست به خاطر بسپارد گريه تلخ تو را ...
و من رفتم و هنوز سالهاست كه در ذهن من آرام آرام
حيرت و بغض تو تكرار كنان
مي دهد آزارم
و من انديشه كنان غرق در اين پندارم
كه چه مي شد اگر باغچه خانه ما سيب نداشت !
تا کجای قصه باید ز دلتنگی نوشت ؟
تا به کی بازیچه بودن توی دست سرنوشت
تا به کی با ضربه های درد باید رام شد
یا فقط با گریه های بی قرار آرام شد
بهر دیدار محبت تا به کی در انتظار
خسته از این زندگی با غصه های بی شمار ...
میگذشتیم از میان کوچه ها
راز گویان
هر دو غمگین
هر دو شاد
هر دو بودیم از همه عالم جدا
تکیه بر بازوی من میداد گرم
شعله ور از سوز خواهش ها تنش
لرزشی بر جان من میریخت نرم
ناز آن بازو ببازو رفتنش
در نگاهش با همه پرهیز و شرم
برق میزد آرزویی دلنشین
در دل من با همه افسردگی
موج میزد اشتیاقی آتشین
زیر نور ماه
دور از چشم غیر
چشمها بر یکدگر میدوختیم
هر نفس صد راز میگفتیم و باز
در تب ناگفته ها می سوختیم
نسترن ها از سر دیور ها
سرکشیدند از صدای پای ما
ماه میپاییدمان از روی بام
عشق میجوشید در رگهای ما
سایه هامان مهربان تر
بیدریغ
یکدگر را تنگ در بر داشتند
تا میان کوچه ای با صد ملال
دست از آغوش هم برداشتند
باز هنگام جدایی در رسید
سینه ها لرزان شدو دل ها شکست
خنده ها در لرزش لبها گریخت
اشک ها بر روی رویا ها نشست
چشم جان من به ناکامی گریست
برق اشکی در نگاه او دوید
نسترن ها سر به زیر انداختند
ماه را ابری به کام خود کشید
تشنه
تنها
خسته جان
آشفته حال
در دل شب می سپردم راه خویش
تا بگریم در غمش دیوانه وار
خلوتی می خواستم
دل خواه خویش.
بنده ء چشمان شوخ و روی دلداریم وبس روز بر در دیده داریم تا پیام آید ز دوست تا سحر هر شب به یاد دوست بیداریم و بس ناله دارم از جدایی همچو نی از سوز دل کز فراق روی جانان زار و بیماریم و بس روزها شب می شود در حسرت دیدار دوست شام را تا صبح با یادش به سر آریم وبس انتظار از حد گذشت و نامه ای نامد از او همچنان دیوانگان رسوا در انظاریم و بس
طالب یک لحظه دیدار رخ یاریم و بس
نمیدونی چه قدر لذت بخشه که از تو مینویسم ! شاید کسی درک نکنه اما حسی که من دارم رو
نمیشه
وصف کرد ... باز هم برای تو مینویسم که امید دیدار نگاهت منو زنده نگه میداره ... !
تویی که شهد شیرین عشق بر لبانم نوشاندی تا بار دیگر زندگی رو از سر بگیرم ...!
مهتاب بدون نور چشمای تو خاموشه تو میتابی و دل خسته ام رو بی تاب تر میکنی ...!
مثل بارون بر تن تشنه ام میباری و سیرابم میکنی ... این همه شور و هیجان رو مدیون صدای مهربون
توام ...!
تمام فصل ها با وجود پاک تو زیبا و شیرینه و بی تو زیباترین ها و تمام لحظاتم سرد و غمگینه ...!
بمون تا برای همیشه با تو عاشق بمونم ! با من بمان ...!
با من بمان که هرم نفس هایت گرمی سرای من است و گرمی دستانت آرامش بخش رویاهای من
میلاد تو شادی بخش هستی من است و وجود تو بهانه سر مستی من ! بهترینم با من بمان ...!
بمان و فراموشم نکن ...!!!
براي تو مي نويسم که بودنت بهار و نبودنت خزاني سرد است
تويي که تصور حضورت سينه بي رنگ کاغذم را نقش سرخ عشق مي زند
در کوير قلبم از تو براي تو مي نويسم
اي کاش در طلوع چشمان تو زندگي مي کردم
تا مثل باران هر صبح برايت شعري مي سرودم
آن گاه زمان را در گوشه اي جا مي گذاشتم و به شوق تو اشک مي شدم
و بر صورت مه آلودت مي لغزيدم
اي کاش باد بودم و همه عصر را در عبور مي گذراندم
تا شايد جاده اي دور هنوز بوي خوب پيراهنت
را وقتي از آن مي گذشتي در خود داشته باشد
که مرهمي شود براي دلتنگي هايم
نبودنت بهترین بهانه است برای اشک ریختن ...
ولی کاش بودی تا اشکهایم از شوق دیدارت سرازیر میشد ...
کاش بودی و دستهای مهربانت مرهم همه دلتنگیها و نبودنهایت میشد ...
کاش بودی تا سر به روی شانه های مهربانت می گذاشتم
و دردهایم را به گوش تو میرساندم... بدون تو عاشقی برایم عذاب است
میدانم که نمیدانی بعد از تو دیگر قلبی برای عاشق شدن ندارم...
کاش میدانستی که چقدر دوستت دارم و بیش از عشق بر تو عاشقم...
میدانی که اگر از کنارم بروی لحظه های زندگی برایم پر از درد و عذاب میشود
میدانم که نمیدانی بدون تو دیگربهانه ای نیست برای ادامه ی زندگی جزانتظار آمدنت ...
انتـــــــــــــــــــــــــــــظار ...
شش حرف و چهار نقطه ! کلمه کوتاهيه . اما معنيش رو شايد سالها طول بکشه تا بفهمي !
تو اين کلمه کوچیک ده ها کلمه وجود داره که تجربه کردن هر کدومش دل شير مي خواد!
تنهايي ، چشم براه بودن ، غم ؛غصه ، نا اميدي ، شکنجه رو حي ،دلتنگی ، صبوری ، اشک بیصدا ؛
هق هق شبونه ؛ افسردگي ، پشيموني، بي خبري و دلواپسي و .... !
براي هر کدوم از اين کلمات چند حرفي که خيلي راحت به زبون مياد
و خيلي راحت روي کاغذ نوشته ميشه بايد زجر و سختي هايي رو تحمل کرد
تا معاني شون رو فهميد و درست درک شون کرد !!!
متنفرم از هر چیزی که زمان را به یاد من میاورد... و قبل از همه ی اینها متنفرم
از انتظار ... از انتـــــــــــــــــــــــــــــــظار متــــــنـــــفــــــرم
بي تو مهتاب شبي باز از آن كوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم
شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق ديوانه كه بودم
در نهانخانه جانم گل ياد تو درخشيد
باغ صد خاطره خنديد
عطر صد خاطره پيچيد
يادم آمد كه شبي با هم از آن كوچه گذشتيم
پر گشوديم و درآن خلوت دلخواسته گشتيم
ساعتي بر لب آن جوي نشستيم
تو همه راز جهان ريخته در چشم سياهت
من همه محو تماشاي نگاهت
آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشه ماه فرو ريخته در آب
شاخه ها دست بر آورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ
يادم آيد تو به من گفتي از اين عشق حذر كن
لحظه اي چند بر اين آب نظر كن
آب آيينه عشق گذران است
تو كه امروز نگاهت به نگاهي نگران است
باش فردا كه دلت با دگران است
تا فراموش كني چندي از اين شهر سفر كن
با تو گفتم حذر از عشق ؟ ندانم
سفر از پيش تو ؟ هرگز نتوانم
روز اول كه دل من به تمناي تو پر زد
چون كبوتر لب بام تو نشستم
تو به من سنگ زدي من نه رميدم نه گسستم
بازگفتم كه تو صيادي و من آهوي دشتم
تا به دام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم
سفر از پيش تو هرگز نتوانم نتوانم
اشكي از شاخه فرو ريخت
مرغ شب ناله تلخي زد و بگريخت
اشك در چشم تو لرزيد
ماه بر عشق تو خنديد
يادم آيد كه دگر از تو جوابي نشنيدم
پاي دردامن اندوه كشيدم
نه گسستم ، نه رمیدم
رفت در ظلمت شب آن شب و شبهای دگر هم
نگرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم
نکنی دیگر از آن کوچه گذر هم ......
بی تو اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم !